| خانه | آرشیو | قاصدک مجازی |
|
روزهای تکراری
دیروز گذشت و امروز هم ... روزهای تکراریم را می گویم... روزهایی که هر یک خاطراتی دارند تکراری و یادآور شادی ها و غصه های تکراری .... و عشق های تکراری. ... و موضوعات تکراری .... و با زهم تکرار ... دیگر بس است !!!! |+|دل نوشته کیانا در سه شنبه پانزدهم مرداد 1387 و ساعت 11:35 |
سنگ سخت زندگی
در دلم حرف انتظار
در گلویم بغض ، بغضی سرکش
در نگاهم حسرت اشک زلال
در سرم اندیشه فردا
وجودم سرشار خاطرات کودکی هایم
و آغوشم تشنه آغوش او ...
غم فراوان است و شادی کمیاب
به دنبال خوشی : باید رفت ... باید دید و باید جنگید !
مگر من کم ز فرهادم ؟؟؟
زانو نخواهم زد ... |+|دل نوشته کیانا در پنجشنبه بیستم تیر 1387 و ساعت 12:46 |
خاکسترم نکن!!!
من بی تو هیچم تو باورم نکن خیسم ز گریه تنها ترم نکن
عاشق نبودم تا با تو سر کنم آتش نبودم خاکسترم نکن
اگه عاشقت نبودم اگه بی تو زنده بودم
تو بمون که بی تو غصه میخورم
اگه دل به تو نبستم اگه این منم که هستم
ولی از هوای گریه ات پرم
اگه شکوه دارم از تو اگه بی قرارم از تو
تو بمون که آشیانه ام تویی
به هوایت ای ستاره به تو میرسم دوباره
اگه عاشقم بهانه ام تویی
دل کنده بودم از همزبونیت پنهون نکردی از من نشونیت
من پا کشیدم از عهد بسته ام تو پا فشردی بر مهربونیت
اگه همزبون نبودم اگه مهربون نبودم
چه کنم دل این دل شکسته رو
اگه سرد و مرده بودم اگه پر نمیگشودم
به تو بستم این دو بال خسته رو
اگه شکوه دارم از تو اگه بیقرارم از تو
تو بمون که آشیانه ام تویی
به هوایت ای ستاره به تو میرسم دوباره
اگه عاشقم بهانه ام تویی |+|دل نوشته کیانا در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 14:51 |
1 سال دیگه هم گذشت
هر چند باورش خیلی سخته ولی یک سال دیگه هم بدون مادرم سپری شد ....
روحش شاد |+|دل نوشته کیانا در یکشنبه پنجم خرداد 1387 و ساعت 18:44 |
تو مال من نبودی
تو مال من نبودی ولی من از اولین دیدار به داشتنت فکر کردم .
تو مال من نبودی ولی من با تو عشق رو شناختم. تو مال من نبودی ولی من با سرسختی وارد زندگیت شدم ... شاید تنها به عنوان یک دوست!!!! تو مال من نبودی ولی من در تمامی ماجراهای عاشقانت همراهت بودم ... شاید به عنوان یک راهنما!!!! تو مال من نبودی ولی من به خاطرت خیلی چیزا رو تحمل کردم. تو مال من نبودی ولی من با هر کسی هم که بودم بازم با رویای داشتنت زندگی می کردم. تو مال من نبودی ولی من به خاطر فراموش کردنت هم که شده نتونستم مال کس دیگه ای بشم. تو مال من نبودی ولی من همیشه برای با تو بودن دنبال بهانه بودم. تو مال من نبودی ولی من با حرکاتم همیشه می گفتم "دوستت دارم". تو مال من نبودی ولی من از ته دل می خواستم که مال تو باشم. **** تو مال من نبودی ولی بالاخره من برات مهم شدم. تو مال من نبودی ولی بالاخره من روز به روز توی ذهنت پر رنگ تر می شدم . تو مال من نبودی ولی بالاخره منو دیدی ... حتی بالاتر از بک دوست معمولی!!! تو مال من نبودی ولی بالاخره توی ماجراهای عاشقانه ام همراهم شدی ... حتی بالاتر از یک زاهنما!!! تو مال من نبودی ولی بالاخره به خاطر من خیلی چیزا رو تحمل کردی. تو مال من نبودی ولی بالاخره بدون اینکه با کسی باشی به داشتنم فکر می کردی. تو مال من نبودی ولی بالاخره حتی به خاطر فراموش کردن منم حاضر نشدی مال کس دیگه ای باشی. تو مال من نبودی ولی بالاخره برای بودن باهام دنبال بهانه گشتی. تو مال من نبودی ولی بالاخره گفتی "دوستت دارم". تو مال من نبودی ولی بالاخره خواستی که مال من بشی. تو مال من بودی ولی این دفعه من مال تو نبودم!!!!!
این مطلب همین الآن به ذهنم رسید ... خودمم نمی دونم چرا به ذهنم رسید ولی خودم خیلی دوستش دارررررررررررررم!!! |+|دل نوشته کیانا در چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387 و ساعت 19:40 |
خیلی این داستان رو دوست دارم!
این داستان رو شاید خیلی هاتون شنیده باشید ، ولی من یه بار دیگه مینویسمش : وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد . به موهای مواج و زیبای اون خیره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به این مساله نمیکرد . آخر کلاس پیش من اومد و جزوه جلسه پیش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و گونه من رو بوسید . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . -------------------------------------------------------------------------------- تلفن زنگ زد .خودش بود . گریه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پیشش. نمیخواست تنها باشه. من هم اینکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو میکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از 2 ساعت دیدن فیلم و خوردن 3 بسته چیپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و گونه من رو بوسید . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . -------------------------------------------------------------------------------- روز قبل از جشن دانشگاه پیش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نمیخواد با من بیاد" . من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بودیم که اگه زمانی هیچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتیم با هم دیگه باشیم ، درست مثل یه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتیم. جشن به پایان رسید . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ایستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زیبا و اون چشمان همچون کریستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من این رو میدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خیلی خوبی داشتیم " ، و گونه منو بوسید . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . -------------------------------------------------------------------------------- یه روز گذشت ، سپس یک هفته ، یک سال ... قبل از اینکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصیلی فرا رسید ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگیره. میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اینو میدونستم ، قبل از اینکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصیلی ، با گریه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترین داداشی دنیا هستی ، متشکرم و گونه منو بوسید . میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . -------------------------------------------------------------------------------- نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، توی کلیسا ، اون دختره حالا داره ازدواج میکنه ، من دیدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جدیدی شد. با مرد دیگه ای ازدواج کرد. من میخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اینطوری فکر نمی کرد و من اینو میدونستم ، اما قبل از اینکه از کلیسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم" میخوام بهش بگم ، میخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خیلی خجالتی هستم ..... علتش رو نمیدونم . -------------------------------------------------------------------------------- سالهای خیلی زیادی گذشت . به تابوتی نگاه میکنم که دختری که من رو داداشی خودش میدونست توی اون خوابیده ، فقط دوستان دوران تحصیلش دور تابوت هستند ، یه نفر داره دفتر خاطراتش رو میخونه ، دفتری که در دوران تحصیل اون رو نوشته. این چیزی هست که اون نوشته بود : " تمام توجهم به اون بود. آرزو میکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به این موضوع نداشت و من اینو میدونستم. من میخواستم بهش بگم ، میخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من یه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نیمدونم ... همیشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره. ای کاش این کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گریه ! اگه همدیگرو دوست دارید ، به هم بگید ، خجالت نکشید ، عشق رو از هم دریغ نکنید ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنید ، منتظر طرف مقابل نباشید، شاید اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه |+|دل نوشته کیانا در یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387 و ساعت 13:2 |
من اینجام
سلام دوستای خوبم ... من با یک تغییر بزرگ اینجام و دیگه نمیخوام حسرت به دل باشم
|+|دل نوشته کیانا در شنبه هفتم اردیبهشت 1387 و ساعت 17:27 |
|
بدون حسرت :
من همون آدم سابقم ولی دیگه حسرت به دل نیستم.
منوی اصلی
صفحه نخستقاصدک مجازی آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها دل نوشته های پیشین
هفته سوم مرداد 1387هفته سوم تیر 1387 هفته چهارم خرداد 1387 هفته اوّل خرداد 1387 هفته سوم اردیبهشت 1387 هفته دوم اردیبهشت 1387 هفته اوّل اردیبهشت 1387 آرشيو موضوعی
شعرمتن ادبی خدا او.... نوشته های دیگران دل نوشته پيوندها
کیانانیمه یک سیب***امین اخبار جامعه بهائی اخبار جامعه جهانی بهائی از دریچه ماه ( مهشاد عزیزم ) Crazy WorlD جاده - جلال قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |